بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آيتي در وفا و در بخشش
هر كه بخراشدت جگر به جفا همچو كان كريم زر بخشش
كم مباش از درخت، سايه فكن هر كه سنگت زند ثمر بخشش
از صدف ياددار نكته حلم هر كه برد سرت گهر بخشش
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آيتي در وفا و در بخشش
هر كه بخراشدت جگر به جفا همچو كان كريم زر بخشش
كم مباش از درخت، سايه فكن هر كه سنگت زند ثمر بخشش
از صدف ياددار نكته حلم هر كه برد سرت گهر بخشش
از ميان مردم كسي است كه خدا را تنها با زبان مي پرستد (ايمان قلبش بسيار ضعيف است) ؛
همين كه (دنيا به او رو كند و نفع و ) و خيري به او رسد ، حالت اطمينان پيدا مي كند ؛ اما اگر
مصيبتي براي امتحان به او رسد ، دگرگون مي شود (و به كفر رو مي آورد)؛ (به اين ترتيب) هم
دنيا را از دست داده است و هم آخرت را ، و اين همان خسران و زيان آشكار است.
سوره حج ـ آيه ۱۱
و نماز صبحش را با عشق مي خواند. آري! زلالي و درخشندگي خورشيد به خاطر سلامي است كه
هر صبح به خدا مي دهد.
بيدار باشيد! اينك كه زبانها آزاد و بدنها سالم ، و عضوها در اختيار ، و جايگاه وسيع ، و
مجال بسيار است و مرگ نرسيده ؛ عمل كنيد.
ظلمت وحشت انگيز نيمه شبهايم را شمع كوچك كنار سجاده ام مي شكند و صداي
هق هق گريه هايم در قنوت ، سكوتش را . وقتي چشمانم را مي بندم ،صداي بال
فرشتگاني را كه شبها در آسمان نگهبان ملكوت خدا هستند ، مي شنوم . تو هم
بيدار شو ، حتما مي شنوي.
معادله ي جهان چيز ديگري شد :
سرخي زندگي ، برافروخته رويي درد ، و نبض غيرت عقيده ، جاي اين پا و آن پا کردن ، بي خيالي ، و
بي حالي مرگ را گرفت !
و اين شد معيار تعريف ، براي زندگي :
" بر سر راي خويش ، رزمنده و پابرجا ، بمان
که حيات ، هيچ نيست ، مگر عقيده وجهاد ! "
و معيار تازه اي براي پاسداري از حيثيت خون
که يعني : " ذهن کربلايي داشتن ؛ حرف عاشورايي زدن ؛ و از ميان رنگ ها ، سرخ را به رسميت
شناختن ..."
قرار قبلي شيطان ، ترس بود و زبوني و زردي .
اما ، پاي " خون حسين (ع) " که به ميان آمد ، همه چيز ديگرگون شد .
همين که تا ديروز ، قابل اعتنا نبود و حرکت و هويت نداشت ؛ امروز شد " خون خدا " !
يکباره از خاک به خدا رسيد .
همين خون خاکي شد ، خون خدا ؛
موج برداشت ، شکفت ، باليد و بلند شد .
آسمان آمد ، به تماشاي زمين .
و کاينات ، غرق شد : غرق ، در حيثيت خون !
پيش از اين
محراب پدر ، قتلگاه شده بود
و اکنون ،
قتلگاه پسر ، محراب !
در قرارگاه خون هسته هاي مقاومت را به بار مي نشانند .
اگر ماندن آدمي را به واماندگي بکشاند ، چاره اي نمي ماند ، مگر رفتن.
زخم هاي کاري را ، با داغي کاري ، بايد دوا کرد.
اگر حرفي براي گفتن باشد - حتما بايد گفت ؛ به لهجه ي ممکن ؛ با بي صدايي درد ؛ و يا با فرياد خون !
آن هم نه يک بار ، نه دو بار ، نه ده بار ...
هفتاد و دو بار !
طرح کربلا براي تغيير دادن سرنوشت زمين است .
اين طرح را ، هميشه بايد مطرح کرد.
زيارت عاشورا را ، هر روز ، بايد خواند .
همه چيز از يک نقطه شروع مي شود .
اين طرح ، شرح مي خواهد ...
کربلا ، زمين نيست ، زمينه است !
آن که از پاي درس کربلا مي آيد ، پايداري و پاسداري برايش کاري ندارد .
وقتي پاي رفتن باشد ، با يک کلمه هم ، مي شود رسيد .
جرات ادامه ي حيات انقلابي ، دل سنگ را هم آب مي کند .
از خاک تا خدا ، درست ، يک کربلا راه است !
با قدري مقاومت ، همه چيز ، درست مي شود...
( برداشته از کتاب اگر شهادت نبود )
تحقيقا خدا با ماست و با بودن با او نيازي به ديگري نداريم و حق با ما است و از اين که کسي از ما
برگردد ترسي نداريم .
تحقيقا به من خبر رسيد از به شک افتادن جمعي از شما در دين و ... ( اين موضوع ) ما را ناراحت و
غمگين نمود به خاطر خودتان نه خودمان !
( بحارالانوار،ج ۵۳ ، ص۱۷۸ ، باب ۳۱ ، ح۹ )
مولاي من ، نمي دوني که چقدر اين روزها و ايام دلم هوايي شده ، من مدتهاست که کلامي براي
نوشتن خطاب به محبوبت ندارم . اينجا متعلق به شماست . عنايت کن .
خدايا ، نگاه هاي خسته و گنهکار ما به سوي توست . زمين سفيدپوش و مردم در اين ايام سيه پوشند .دل من اما ... رب من ، اله من ، درد کم نيست . درد بي خبري ، درد با خبر بودن و کاري نکردن . درد گم کردن راه . درد دونستن راهو قدم برنداشتن . تا کي سردرگمي ؟ تا کي شعار ؟ تا کي حرف ؟ من يا بهتر بگم ما ، کي قدم بر ميداريم براي همون لحظه لحظه ي نگات ؟؟؟ کي ؟؟؟
مي ترسم امروز به شب نکشه و برم يا حتي اون روز موعود که مي گي امروز باشه . خدايا ، عزيز دلم
تا رسيدن به تو چند قدم مونده ؟؟؟
بازم جاي شکرش باقيه که هنوز اونقدر بد نشديم که اصلاً رحمتت نباره. شايدم فقط بخاطر فضل تو هنوز ميباره؟ وگرنه به خودم که نيگا ميکنم ...
كاشكي كاري كنم كه صدام كنه. آخه شايد همه رو نيگا كنه، ولي فقط بعضيا رو صدا ميكنه.
دروغ گفت آن که دعوی محبت ما کرد ، چون شب درآمد تماما بخفت و از
دوستی ما بپرداخت . مگر هر عاشقی خلوت با معشوقش را دوست ندارد؟